آدمی باید به خاطر خلقت کسی چون لیلا محبی هزاران بار سپاس گذار باشد! امروز سه بار به طور اتفاقی این نعمت بر من نازل شد! هر سه بارم وقتی به طور وحشتناکی احساس کمبود چیزی می کردم و مطمئن بودم آن چیزی٫کسی نیست چیزی است! اولین دفعه وقتی بود که من از انجام کاری به شدت پشیمان بودم چون از آدمهای گروهی به ویژه یکی از آنها به شدت متنفر بودم(پشیمانی معلول تنفر من از آن آدم بود!) مرا به ناهار دعوت کرد و من حرف زدم بی وقفه از آن آدم(که او بیشتر از من میشناختش و تنفرش بیشتر از من بود!)بد گفتیم و برای کارم دنبال راه حل گشتیم.بعد او آب معدنیی خرید و ما از سفید سیاه روانه ی دانشگاه شدیم و من جلوی دانشکده ازش خداحافظی کردم و رفتم که به کلاس ریشه های انقلاب برسم(که بسی باعث انبساط خاطر و خشم هم کلاسیان محترم شداز بس که آنها نمی خواهند وقتشان تلف شود و از بس که من و فاطمه سر کلاس خندیدیم!و بعد در حیاط خلوت شنیدم که پسری که به تازگی سیگاری شده هوار می زد جناب استاد را هفته ی دیگه زنده نخواهد گذاشت!پسر که به تازگی سیگاری شده و اتفاقن پسر یکی از رجالیون سیاسی می باشد چندین بار سیگار به دست هوار می زند رضا هفته ی دیگه زندش نمیذارم ریش سبیل داره که داره زندش نمی ذارم به خودش فحش هایی می دهد که این درس را حذف نکرده است و پسر رضا نام او را به آرامش دعوت می کند اما او همچنان هوار می زند) پس از انقلاب من می روم برای خودم که لیلا را می بینم که اتفاقن می رود برای خودش و من به او گوشزد می کنم که هرگز نمی تواند در این دانشگاه برود برای خودش!با هم می نشینیم برای خودمان اما!او داستان جالبی تعریف می کند از جوانکی امیر همایون نام که یک روز به لیلا رسیده و گفته خانم محبی و بعد زنگیش را برای خانم محبی تعریف کرده.من که اول فکر می کنم لیلا طنزش گرفته همراه با او می خندم که آذین می رسد و مرا به دعای افتتاح دعوت می کند.من داشتن کلاس را بهانه می کنم و کنار لیلا می نشینم!خلاصه از امیر همایون می گوید و این آدم می شود ناخو دآگاه سمبل درد برای ما!بعد من می روم که به کلاس مزخرف بعدیم برسم! بعد مینارا می بینم که بسیار دیدارش برایم مسرت بخش است!مینا بسیار اندوهگین می باشد!من مثل همیشه نمی توانم کاری بکنم!مینا مثل همیشه از من دلگیر می شود مخصوصا وقتی محبی با نا امیدی ۵:۱۵ با من تماس می گیره و می گه رفتی؟می گم نه!با خوشحالی میاد که با هم برگردیم!مینا ناراحت می شه!با هم سوار ماشین میشیم!مینا کمی بعد پیاده می شه!س.م.س می زنه!محبی می فهمه!به خودش لعن می گه!(معلومه که لعتقادی به لعنا نداره!) من داد می زنم فحش می دم لیلا می خنده به من می گه بی تربیت من داد می زنم لیلا شیشه ها رو بالا می کشه من دارم تند می رم لیلا می خنده می گه کشتیشون من ادمایی می بینم و ردشون می کنم به زور.داد می زنم لیلا همدردی می کنه من می گم گرمه شیشه ها رو بالا می کشم لیلا میگه فقط داد نزن!من می گم واسه مینا حرفایی زدم لیلا می گه چرا به من نمی گی؟من ساکت می شم از رابطه آشغالی انسانی می گیم!ن بد می گم!از اهمیت آدما می گم!لیلا از من تعریف می کنه و می گه تو آدم نیستی اصلن!من خوشحال می شم!از حقارت بچه های رشتمون می گم!از کمیشون!از هیچی نبودنشون!می رسم به یکی دو باره داد می زنم!لیلا !می گه چه وحشیی!سر پاسداران آروم می شم!می گه خودخوری نکن!می گم الآن خیلی خوبم! لیلا که پیاده می شه واقعن خوبم.حرفامو زدم.دیگه انگار نیستم ناراحت.نه از نگاه تحقیر آمیز پسرک حقیر نه از سیلی سفت دیروز نه از نمره ی ۲۰ درس ۴ واحدی ام که همه سعی دارن بگن نامردی بوده و نه از همه بدتر از س.م.س های مینا!(هرچند س.م.س ها هنوز خلقم را تنگ می کنند!) آدمی هر چه قدر هم وجود دیگران برایش بی اهمیت باشد ٬به نظرم گه گاهی به آدم هایی چون لیلا احتیاج دارد! |