از خودم گرفتم از من گرفتند آن آرامش مطبوع را حالا مدام این آهنگ را روشن می کنم که چیزی نشنوم از بیرون که آن عمو آن حرف را زده و مبلغ کتاب خانه ی خانه ی علی انقدر شده و مادر سما کرسی خریده است و قص علی هذا قرار بود دختران شایسته ی نسل مان باشیم حالا برایمان بغض مانده،یک بغض بزرگ... همان سه شنبه همان سه شنبه از آن کلاس لعنتی که آمدم بیرون... او حواسش بود که روی خورده های من که مدام صدای شکستن شان می امد پا نگذارد...من اول نبود...بعد فهمیدم که باید حواسم باشد...قدرت م را بازیافتم...بازیافتیم...آ ش غ ا ل بودیم... . ما دختران نالایق نسل مان هم نبودیم ما دختران نسل مان نبودیم ما اساسن جزو هیچ نسلی محسوب نمی شدیم... حالا دارد می گوید که برایش کارگرهایش شرف دارند به آقایان فلان و بهمان.... ولی من دیگر نمی توانم تحمل ش کنم.... از من گرفت همان آرامش مطبوع .... کلافه ام کرد این بی هویتی... کلافه ام می کرد این بی هویتی ... کلافه ام می کند این بی هویتی.... کلافه گی تحمل را از آدم می گیرد... نمی توانم تحمل کنم هیچ آدم ی را خودم را... می خوابم... خواب ! آشفته گی وارد خواب های لعنتی می شود از خواب می پرم بغض است و بغض... لعنتی... به اندازه ی تمام زندگی ام گریه می کنم گریه ام کینه دارد از او که از من کینه دارد... کینه به کجا راه می برد « کینه هرگز به من راه ندارد» به من ولی دارد به من که گمان برده بودم حریف ش هستم به من که بلد نبودم آن بازی هایی را که سرم درآورد هنرپیشگی کنم... به من که حالا ضعیف شده ام و قبول می کنم که حریف ش نبوده ام... حالا خودم را حبس می کنم «محبوس ع ش ق و کین و مهر و قهر و باور ِ تو می شوم» حالا فقط می خواهم سال که نو شد من به توانم به اندازه ی دو قطره در این هوا نفس بکشم... به خودت قسم رواست... |