این منم..............!
  
 
 
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 21 بهمن 1388
در این ئنیا اجتماع نقیضین جایز می باشد

از آن شبهایی است که روزش راسر کلاس قوام بوده ام و دل کندن از کلاس هایش(هرکی هرچی می خواد بگه)الحق سخت است!  

از آن شبهایی است که لاست دیده ام و فیلم دیگری به نام ! بHead in the Cloudsو دلم می خواهد تذکره الاولیا بخوانم! 

از آن شب هایی است که تلویزیون برنامه های دهه ی فجرش را پخش می کند و پدر باشادی وصف ناشدنیی سعی می کند در مدت زمانی که خانه است هیچ کدام آن هارا از دست ندهد و کار به جایی می کشد که من از دهنم می پرد که به خواهرم می گویم تو پناهیان را آدم حساب می کنی؟و پدر تأسف می خورد فرت فرت برایم و اظهار می دارد که تفکر من درست ناشدنی است و آدم متأسف می شود و هیچ امیدی به من نیست باز شاید به فائزه باشد! 

از آن شب هایی است که زوربارا می خوانم و این پست از آن پست هایی خواهد بود که بقیه نویسنده اش را مرفه بی درد بخوانند مثل اکثر پست های من و نه اکثر نوشته هایم! 

 

هوا سرد است من سردم می شود،پنجره ی اتاقم را باز می کنم از بس که اتاقم گرم است ازگروهای دانشکده ناراضیم از بس که فکر می کنند خاصند! 

تئاترهایی را که می خواهم بروم لیست می کنم قیمتشان زیادمی شود از بی عرضگیم ناراحت می شوم چند روز تعطیل است دیگر کسی به ما زنگ نمی زند که اصرار کند با آنها برویم شمال.از بس همه عروسی کرده اند.شاید هم بد سفری ما به آنها ثابت شده است! 

چند روز تعطیلی را نمی خواهم خانه بمانم وگرنه محکوم به دیدن برنامه های خوب و تأثیر گذار صدا وسیما می شوم و از آنجایی که آدم قدر نشناسی هستم نمی خواهم این گونه شود! 

قوام از رسم الخط فارسی حرف می زند و از اینکه عبارت:وزارت علوم،تحقیقات و فناوری غلط محض است و سرایت دادن انگلیسی به فارسی است بلکه وزرات علوم و فناوری و تحقیقات درست است!حق با دکتر است!«و» و «،»را نباید اشتباه گذاشت ووونباید! 

و از پسره می پرسد که برای چه می خواهد برق را رها کند و فلسفه بخواند و در ادامه توضیح می دهد که فلسفه چون مبهمه به نظر قشنگه و اگر برق بخواند ازدواج می کند و این خوب است بعد بلافاصله می گوید نمی داند خوب چیست فقط دیگران می گویند خوب است حتمن خوب است! 

 

آدمی نمی داند خوب چیست واقعن ولی به نظرم می داند بد چیست!پس می توانیم بگوییم در این صورت خوب آن چیزی است که بد نباشه.عدمی می شود و مزخرف است.بد کجا مگر تمام می شود که خوب از آنجا به بعد باشد!؟مثلن الآن شبه بده صب خوبه پس؟مگه فردا چی می شه؟تو می دونی(باصدای فریدون فروغی!)تو می دونی؟!این تو واقعن کیه! 

قوام که دکتر است می گوید شما نمیخوانید این کتاب های اصیل فارسی را ،شما عشق و شراب می خوانید!کلاس می خندد و من فکر می کنم می خواسته بگوید عشق و شهوت!  

هر وقت به کاما می رسد می گوید کاما و حتی کلی از کلاس تفاوت کاما و نقطه کاما را برایمان می گویدو من خیلی بی خودی فکر میکنم مهم تر از رسم الخط،زندگی آدمی است که بهمان یاد نداده اند کجا کاما بگذاریم کجا نقطه و کجا نقطه کاما!آنجا که باید ادامه دهیم نقطه می کذاریم آنجا که باید تمام کنیم کاما و آنجاکه نمی دانیم چه کنیم نقطه کاما ! 

دلم می خواهد فحش های بد بدهم به همه ی آنهایی که جواب سلام آدم را نمی دهند و به این صورتکی که در آینه است! 

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی که چه قدر اینجا همه چیز خوب است حتی اگر خلافش ثابت شود!


 
پنجشنبه 26 آذر 1388
my life without me(2

من فائقه ای هستم که در زندگیم و یا اگر دلتان می خواهد در ذهنم چیزهای مزخرفی وجود دارد. 

در زندگی من چیزی است به نام فلسفه و تاریخ فلسفه که تمام ناخن هایم را باعث می شود خراب کنم 

در زندگی من مادری وجود دارد که تمام این روزها را غصه می خورد و دلش می خواهد بچه هایش ما نمی بودیم.و مادری که هم بچه هایش هم پدر بچه هایش دائم بر سرش داد می زنند 

در زندگی من خواهری وجود دارد که همه ی پسر هایی که به خواستگاریش می آیند عاشقش می شوند و عده ای هم حتی هستند که به خواستگاریش نیامده اند و برایش می میرند 

در زندگی من برادری وجود دارد که موجود مفلوکی است 

در زندگی من پدری وجود ندارد دیگر 

در زندگی من دانشگاهی وجود دارد که متفاوت است  

در زندگی من مونایی وجود دارد که بی نهایت رفیق است وبرای من شالی می بافد تا گرمم کند و برای من همیشه چیزهای خوب می خرد و ادمی می تواند همیشه در زندگی اش به او پشت گرم باشد 

در زندگی من مرد محرمی وجود دارد که قصدم را باری کرده بود و یک دم از خیال من نمی رود 

در زندگی من سبا سارایی وجود دارند که به همه توصیه می شود 

درزندگی من سحرنازی وجود دارد که آرام آرام در خفا درد می کشد....و از معدود آدمهایی است که من از صمیم قلبم برایش دعاکرده ام 

در زندگی من مینایی وجود دارد که وجدان و عذاب وجدان من است 

در زندگی من خاطره ی دو مکه وجود دارد که تخریبم می کند 

در زندگی من مصطفی مستوری است که مهربان و عاقل است ودلگرم کننده 

در زندگی من (ازهفته ی پیش!)هومن پناهنده ایست که باعث می شود آدمی فکر کند کسی هست که صمیمیت داشته باشد و خیلی خوب است 

در زندگی من حانیه ای وجود دارد که چه بخواهم چه نخواهم عزیز است 

در زندگی من لیلا محبیی است که اگر نبود من افسردگی وحشتناکی می گرفتم و دیدنش همیشه مغزم را آزاد می کند 

در زندگی من حنانه ایست که ۸ سال است که هست و آدم پیچیده ای نیست و باید باشد 

در زندگی من استاد قوامی وجود دارد که لهم می کند و مهدویی که اشکم را در می آورد

ین ها آدم های زنده ی زندگی من هستند که زیادند و آدمهای دیگری هم هستند که خودم دلم می خواهد باشند در صورتی که نیستند و برعکس هم صدق می کند مثل آقای پدر

در زندگی من کتابها و فیلم هایی هستند که قصد ندارم درباره ی شان چیزی بگویم  

در زندگی من سازی وجو دارد به نام سه تار که یک روزی می دانم خواهم نواختنش را

در زندگی من عقاید مزخرفی وجود دارند که دو دسته می شوند: 

دسته ی اول انهایی هستند که مزخرفند و برایشان زحمت کشیده ام و ازدستشان نخواهم داد و  

 این دسته آنهایی هستند که باعث براکندگی آدم ها از دوروبرم می شوند 

دسته ی دوم آنهایی هستند که شاعر می گه:که اونم رفته به باد............. 

مغز من پراز افکار درهم ریخته ی داغون است که نمی خواهم در باره اش الآن بگویم که شاید بعدن گفتم و 

 وسوسه های وحشتناکی 

 

زندگی من چیز نفرت انگیزی است که توصیه نمی شود 

حوصله ندارم   

دلم می خواهد همه چیز را بگویم 

همه چیز رااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

لعنتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 

چرا در زندگی من توو نیستیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟


 
شنبه 21 آذر 1388
ازآموزه های این روزها:

دیدن کی بود مانند شنیدن از صدا و سیما?


 
شنبه 21 آذر 1388
days of heaven1

ای لعنت به من که تو نمی فهمی این همه بی قراری از چیست!ای لعنت به من!


 
چهارشنبه 15 مهر 1388
آینه میشکنه هزار تیکه می شه/اما باز توهر تیکش عکس منه!

همان موقع که آن را خوردم نفهمیدم..........بعدشم که داشتم از پله ها میومدم بالا و داشت کم کم بغضم می گرفت و نذاشتم که بگیرد نفهمیدم. 

شاید شب که داشتم می خوابیدم فهمیدم. 

شاید وقتی باز خواب خانه ی خراب دیدم و حیاط خلوتی که یک درخت زردخشک شده وسطش هست و دیوارهای ریخته و فردی که می خواهد خودکشی کند٬فهمیدم! 

شاید صبحش که دیر رسیدم سر کلاس فلسفه اسلامی فهمیدم٬شاید وقتی بود که خزعبلات آن آشغال را چهره به چهره می شنیدم فهمیدم شاید وقتی دیگر فهمیده باشم............اما فهمیدم که این صداهایی که از همان خوردن آن چیز آزارم میدهد صدای خورده شیشه هایی است که از شکستن من حاصل شده است!شکستن من....شکستن آن دیگری!  

 

 

 

پ.ن:رابطه انسانی جدن کثافت است!کسةی مرا مسخره می کرد و همچنین آن دیگری را به خاطر حرفهای مسخره اش!حالا کس دیگری پیدا شده که به کس اول حرف هایی در نوع آ‌ن کس دیگری میزند اما سطح پایین ترش!وآن کس اول که کس دیگری را از سر من با تمسخراش انداخت(واتفاقن من ازاین قضیه رای می باشم)با حرف های کس دوم کلی شگفت زده می شود و آن را بارها تکرار می کند.اینجاست که من فکر می کنم از اول شکسته شده بودم وشاید هرگز پیوند به هم نخورده بودم که شکسته بخواهم بشوم! 

۲:خدا هزاران بار پدر داستایفسکی را رحمت کناد!


 
چهارشنبه 15 مهر 1388
sorrow striken

......رابطه ی انسانی بی شک کثافت است!


 
چهارشنبه 15 مهر 1388
موجوداتی در نوع انسان آیا؟

آدمی باید به خاطر خلقت کسی چون لیلا محبی هزاران بار سپاس گذار باشد! 

امروز سه بار به طور اتفاقی این نعمت بر من نازل شد! 

هر سه بارم وقتی به طور وحشتناکی احساس کمبود چیزی می کردم و مطمئن بودم آن چیزی٫کسی نیست چیزی است! 

اولین دفعه وقتی بود که من از انجام کاری به شدت پشیمان بودم چون از آدمهای گروهی به ویژه یکی از آنها به شدت متنفر بودم(پشیمانی معلول تنفر من از آن آدم بود!) 

مرا به ناهار دعوت کرد و من حرف زدم بی وقفه از آن آدم(که او بیشتر از من میشناختش و تنفرش بیشتر از من بود!)بد گفتیم و برای کارم دنبال راه حل گشتیم.بعد او آب معدنیی خرید و ما از سفید سیاه روانه ی دانشگاه شدیم و من جلوی دانشکده ازش خداحافظی کردم و رفتم که به کلاس ریشه های انقلاب برسم(که بسی باعث انبساط خاطر و خشم هم کلاسیان محترم شداز بس که آنها نمی خواهند وقتشان تلف شود و از بس که من و فاطمه سر کلاس خندیدیم!و بعد در حیاط خلوت شنیدم که پسری که به تازگی سیگاری شده هوار می زد جناب استاد را هفته ی دیگه زنده نخواهد گذاشت!پسر که به تازگی سیگاری شده و اتفاقن پسر یکی از رجالیون سیاسی می باشد چندین بار سیگار به دست هوار می زند رضا هفته ی دیگه زندش نمیذارم ریش سبیل داره که داره زندش نمی ذارم به خودش فحش هایی می دهد که این درس را حذف نکرده است و پسر رضا نام او را به آرامش دعوت می کند اما او همچنان هوار می زند) 

پس از انقلاب من می روم برای خودم که لیلا را می بینم که اتفاقن می رود برای خودش و من به او گوشزد می کنم که هرگز نمی تواند در این دانشگاه برود برای خودش!با هم می نشینیم برای خودمان اما!او داستان جالبی تعریف می کند از جوانکی امیر همایون نام که یک روز به لیلا رسیده و گفته خانم محبی و بعد زنگیش را برای خانم محبی تعریف کرده.من که اول فکر می کنم لیلا طنزش گرفته همراه با او می خندم که آذین می رسد و مرا به دعای افتتاح دعوت می کند.من داشتن کلاس را بهانه می کنم و کنار لیلا می نشینم!خلاصه از امیر همایون می گوید و این آدم می شود ناخو دآگاه سمبل درد برای ما!بعد من می روم که به کلاس مزخرف بعدیم برسم! 

بعد مینارا می بینم که بسیار دیدارش برایم مسرت بخش است!مینا بسیار اندوهگین می باشد!من مثل همیشه نمی توانم کاری بکنم!مینا مثل همیشه از من دلگیر می شود مخصوصا وقتی محبی با نا امیدی ۵:۱۵ با من تماس می گیره و می گه رفتی؟می گم نه!با خوشحالی میاد که با هم برگردیم!مینا ناراحت می شه!با هم سوار ماشین میشیم!مینا کمی بعد پیاده می شه!س.م.س می زنه!محبی می فهمه!به خودش لعن می گه!(معلومه که لعتقادی به لعنا نداره!) 

من داد می زنم فحش می دم لیلا می خنده به من می گه بی تربیت من داد می زنم لیلا شیشه ها رو بالا می کشه من دارم تند می رم لیلا می خنده می گه کشتیشون من ادمایی می بینم و ردشون می کنم به زور.داد می زنم لیلا همدردی می کنه من می گم گرمه شیشه ها رو بالا می کشم لیلا میگه فقط داد نزن!من می گم واسه مینا حرفایی زدم لیلا می گه چرا به من نمی گی؟من ساکت می شم از رابطه آشغالی انسانی می گیم!ن بد می گم!از اهمیت آدما می گم!لیلا از من تعریف می کنه و می گه تو آدم نیستی اصلن!من خوشحال می شم!از حقارت بچه های رشتمون می گم!از کمیشون!از هیچی نبودنشون!می رسم به یکی دو باره داد می زنم!لیلا !می گه چه وحشیی!سر پاسداران آروم می شم!می گه خودخوری نکن!می گم الآن خیلی خوبم! 

لیلا که پیاده می شه واقعن خوبم.حرفامو زدم.دیگه انگار نیستم ناراحت.نه از نگاه تحقیر آمیز پسرک حقیر نه از سیلی سفت دیروز نه از نمره ی ۲۰  درس ۴ واحدی ام که همه سعی دارن بگن نامردی بوده و نه از همه بدتر از س.م.س های مینا!(هرچند س.م.س ها هنوز خلقم را تنگ می کنند!) 

آدمی هر چه قدر هم وجود دیگران برایش بی اهمیت باشد ٬به نظرم گه گاهی به آدم هایی چون لیلا احتیاج دارد! 


 
سه شنبه 31 شهریور 1388
خداگرفتارتردیدت نکند!

تورابه خدا بنشینید کشتی ببینید نه خزعبلات شبکه ۱را!می خواهم به عنوان یک دختر ۱۹ ساله برای حماقتشان دلیل بیاورم آن وقت طبق یک سیر منطقی جلو برویم.....زهی خیال باطل....فقط همچنان دلم می گیرد مشتی مهندس که هرگز مشکلات علوم(سابقن؛دفعتا٬رویم به دیوار٬هفتصد قرآن به میان:انسانی)رانه دیده اند نه چشیده اند نه هیچ کار دیگری کرده اند.باید میزگرد تشکیل داده سپس درباره ی معضلات آن گفتمان کرده و راهکار پیشنهار کنند!جالبتر اینکه همیشان مجرم هستند و امروز نشسته اند و درباره ی وضع علوم انسانی در کشور بحث می کنند. 

اینجا سوالی پیش می آید مبنی بر اینکه آیا در کشور مامجرمان مهندس نقس نظریه پردازی را بر عهده دارند؟و سوال دوم:عقل کسی که اینهارا اجیر کرده آیازایل شده است؟ 

 ............. 

................ 

و................. 

 

 

 

 

 

اصلن این هارا قرار نبود بگویم! 

ذهنم دردگرفته است! 

بعداز تردید ذهتم درد گرفته است! 

بی خودنیست آثار کلاسیک تا این حد ژرفند و بی انتها! 

مغزم دردگرفته است و ذهنم به هم ریخته است! 

ملتمسانه از مونا می خواهم نگذارد بروم سینما.حتی آثار کلاسیک هم نخوانم.واندفعه جواب بیرشک را خواهم دانست که چرا موسیقی کلاسیک گوش نمیکنم امانخواهم داد!  

 

در ذهنم علامت سوال است و کسی می گوید همان موقعی اشتباه شروع شد که رشته ات را انتخاب کردی! 

 

هملت برایتان می خرم سبا و مونا..........اما .......... 

خسته شده ام! دلم می خواهد نقدی بنویسم بر فیلم.......شاید بعدن این کاررا کردم! 

خسته ام... می خواستم بنویسم درباره ی لیلی شاید و باقی ماجرا.......اما مگر این «تردید»می گذارد؟ 


 
یکشنبه 18 مرداد 1388
  !my life without me

شما حالتان خوب است؟چرا انقدر کم پیدایید؟کم خبر می دهید خبر می گیرید؟کم می نویسید دیگر شعر نمی گویید هیچ؟خوبید؟ 

 

-:شکرخدا خوبم؛کمی خوایم می آید.نه که خسته باشم فقط خوابم می آید!می دانید؟بعضی خواب ها انقدر به آدم می چسبد که آدم خیلی اوقات دلش می خواهد!مثلن ما در خانه ی قدیممان مبل هایی داشتیم فرمز رنگ که هنوزهم داریمشان ولی دیگر قرمز نیستند!ست مبل ها شامل یک دست مبل دو نفره و دو دست مبل یک نفره بود که می شد چهارتا!ما شش نفر بودیم!شب اولی که مبل ها را آوردند مثل شب اولی که تخت دار شدم را به خوبی یادم است!هیچ کداممان حاضر نبودیم از روی مبل ها بلند شویم که آن دیگری بنشیند!یادم هست که وفتی نوبت من شد بنشینم چه فدر به خودم فشار آوردم که به دستشویی نروم که دیگری جایم را نگیرد!مبل دو نفره ی ما با این که کوچک بود و قرمز(که الآن کوچک تر است و نه قرمز)جای خوبی بود برای خواب!خواب هایی که من روی آن مبل کردم دیگر برایم تکرار نشد.شما می دانید من چه فدر از زندگی ام را خواب بودم این را تفریبن همه می دانند.ولی هرچه را امتحان کردم مثل آن مبل نبود برای خوابیدن! 

و درباره ی کم نوشتن!این روزها گاهی نگران خوذم شده ام که نکند دیوانه شده باشم!زیادی با خودم حرف می زنم!زیاده از حد حدیث نفس می کنم!خیلی زیاد!تمام نماز های این روزهایم(بین خودمان بماند)با سجده ی سهو تمام می شود! 

و درباره ی شعر .....دیگر ذوقی ندارم....چون دیگر غریزه ای ندارم!نمی دانید با آن دخترک که عهد بسته ام بنویسمش چگونه حرف زدم! 

 

-:به شما گفت آن آقایی که روحانی بود که این حکم سقوط ندارد که اگر شما پیش تر ۲۰ پله بالای سر خود می دیدید امروز ۴۰ پله می بینید و قردا شاید بی نهایت!آن استاد دینانی هم برایتان گقت که ویژگی افق این است که هرچه جلوتر می روید دورتر می شود و نهایت افق را نمی بینید!حال چه می کنید بانو؟ 

 

-:بانو که می شنوم یاد داستان خواهرم می افتم و آن شعر منزوی!همه داستانش را خواندند و خوششان آمد زیاد!من هم خوشم آمد زیاد!همه داستان را خواندند و من دیدمش آن روز که با آقایی حرف زده بود نمی دانم کجا که ایده ی داستانش را از او گرفته بود!من دیدمش آن روز که آمد به من که پشت کامپوتر نشسته بودم دیالوگ «انجمن شاعران مرده» را گفت با اندکی تعییر که today I met the most beautiful guy I've ever seen !من گفتم کی؟چشمانش قرمز بود و جواب نداد و چند روز بعد شروع کرد داستان نوشتن!که اصولی بود و زیبا! 

می بینید؟می خواهم دیگران را نقل کنم!البته بنویسمشان!تا دخترک ببیند و خیالش راحت شود من در نوشتن عشقش احساس دارم بر خلاف شنیدنش!هرچند که در نوشتنش هم معتقد خواهم بود عشقش نه بر خلاف طبیعت که عین طبیعت است(اگرچه من نه طبیعت را خوب بشناسم نه او را!) 

 

-:ترجمیتان چه می شود؟ 

 

-:ادامه می دهمش اگر خدا کمک کند!سحت تر و جدی تر!بله من با مشکلات زیاد و البته اندک مشکلاتی که با خالق پیدل کزدم از واجب الوجود بودنش نمی توانم شکی داشته باشم!دیگر هم مرا از چیزی نپرسید نه از عروسی دختر عمویم نه از موها و ابروهایم نه از بغض لعنتی آن شب که من هروقت آهنگ شاد می شنوم و رقص می بینم بغض می کنم و یاد خدا می افتم هرچند توجیه به نظر برسد!و نپرسید ار بغض امشب لعنتی تر  و نخواهید بگویم که از وقتی آن فیلم ها را دیده ام یاد آن خانه از سونای خراب زیرزمینش گرفته تا اتاق خودم و یاد آن روزها و مادربزرگ مثل خوره به جانم افتاده و روح مرا در انزوا می جود!و ندانید که امشب با دبدن شیدا اشک ریختم و خودم را هم چون فرهاد دیدم که در نهایت در خیابان ها سرگردان و بی چاره دارم به دنبال کسی می گردم که نیست!

دفعه ی بعد هم ااز دختر(به قول خودش خاص)می نویسم و ماجرای عاشق شدنش!


 
جمعه 19 تیر 1388
ما همه مرگانِ سلوچیم!

آنجایی که تو نشسته ای قرار بود سنگ قبر من باشد! 

جواب می دهد: پس بلند شم تو بشینی! 

می خندم و دیگر چیزی نمی گویم............ 

می دانم این نوشته را هرگز نمی خوانی اصلن اگر ممکن بود روزی این نوشته را بخوانی شاید هرگز نمی نوشتمش! 

اما باید بگویم که همه ی ما مرگانیم!همه ی ما را یک جور مرگان بارآورده اند! 

مرگان سلوچ هاجر را در آغوش نمی گرفت اگرچه به شدت به این کار تمایل داشت دلش برای دخترکش می سوخت اما خم به ابرو نمی آورد و با دست خودش و البته برای نفع همه او را هووی علی گناو کرد! 

مرگان سلوچ وقتی ابراوش تب و لرز کرده بود و کتک خورده بود و گوشش را برادرش٫ عباس پسر بزرگتر مرگان گاز گرفته بود دلش می خواست ابروا را زیر کرسی در آغوش بگیرد و زار بزند اما هیچگدام این هارا نمی کند و فقط فحش می دهد و نفرین میکند! 

مرگان عباسش که یک شبه پیر میشود٫ تمام موهایش سفید و صورتش چروک می شود را می خواهد در آغوش بگیرد هر شب نوازشش کند و با او حرف بزند.............این کار ها را نمی کند وآن قدر خودش و تمام شهواتش (به مغنای کلی)را انکار می کندکه آخر عباس را می گذارد و می رود و فقط ازاو قول میگیرد که  از کنار خمره به درون خانه بیاید و قول میدهد که برایش پول بفرستد. 

 

 

می بینی؟ما ناخواسته مرگان تربیت شدیم!فکر می کنی مرگان می رفت اگر هر دفعه به تمایلات درونی اش گوش میداد(اگر نگوییم صدای قلبش)؟  

 

من از خودم می گم.مگه کم شبایی بود که من از تو می سوختم و روم آروم بود و به جز گهگاه  جمع شدن اشک تو چشام و دادوبیداد(که هردوی این کارارو تو امروز تو می بینم)کاردیگه ای میتونستم بکنم؟مگه توکاردیگه ای می کنی؟ 

به خدا که وقتی شعر می خوندی٫ اندک اندک جمع مستان گوش می دادی وتو چشات اشک جمع شده بود و گفتی خیلی کلافه ای قلبم به درد اومد و فکر کردم«آنجا که تو نشسته ای قرار بود سنگ قبر من باشد» 

مگه من کم شباییرو به امید صب خوب فرداش  خوابیدم؟کم مبارزه کردم که جلو نرو ٫حرفی نزن٫ کاری نکن٫حواست باشه کی هستی٫کجایی با کیی.حواست به هرکی نبود به فامیلیت باشه! 

حتی برای گفتن کوچکترین حرفی٫گفتن تبریک یا التماس دعایی باخودم کلنجار رفتم و آخر هم نگفتم! 

 

 

همیمان همینیم:سرکوب می کنیم و میگذریم فقط هرازچندگاهی یا برایش پول می فرستیم یا برسر مزارش در فکروذهنمان می رویم!


 
شنبه 13 تیر 1388

1:حتی خیال تو که برایم مقدس است این روزها چه قدر به دادم نمی رسد

2:اگر چه خیال تو هیچ هم برایم مقدس نیست اما عجیب به دادم می رسد

3:خیالت نه برایم مقدس است و نه به دادم می رسد.

4:خیالت هم برایم مقدس است هم این روزها عجیب به دادم می رسد!

پ.ن:فکر کنم در دومین حالت به سر می برم!


 
سه شنبه 26 خرداد 1388
دل و دین که به یغما بردی!

چرا گرفته دلت؟مثل اینکه تنهایی؟! 

 

من اصلن دلم نمیخواهد کشورم که به تازگی ارق(ارغ،عرق،عرغ)ملی به آن پیدا کرده ام این وضع را داشته باشد 

دلم نمیخواهد توی اینترنت اولین صفحه ی یاهو درباره ی iranian protests باشد و یکی انتخابات ما را  fraul معرفی کرده باشد 

من دلم این آهنگ را که آقایی می خواند صنما به تو دل دارد خو/نکند به دری دیگر روی را دوست می دارم! 

من دلم نمی خواهد از نرده های دانشگاه که بیرون را نگاه می کنم گریه ام بگیرد به خاطر آنچه می بینم! 

دلم نمی خواهددر دانشگاه یکی داد بزند اشک آور زدن بدویین و ما همه بدوییم یکی سرش به جایی بخورد دیگری قش کند و هرکه ما را می بیند دود سیگار در چشممان فوت کند و بگوید پلک بزن نفس بکش و ما در دود سیگار فقط بتوانیم نفس بکشیم!!!  

دلم نمی خواهد از تجریش تا قدس مجبور باشم با جمعیت بدوم!

دلم این بی اعتمادی وحشتناک را نمی خواهد! 

دلم نمی خواهد در هر تاکسی می نشینم اثری از 24 میلیون نبینم و تا آخر تاکسی با خودم بگویم آن تک نفری که ساکت است خداروشکر راضیه و جزء 24 میلیون!بعد در آخر معلوم شود او اصلن رأی نداده! 

دلم نمی خواست تمام باور هایم فرو بریزد!  

من دلم نمی خواهد به دلیل رأیم حرف های بد بشنوم!

و فکر می کنم بهترین را سهراب گفته:من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت! 

من دلم نمی خواهد شب ها خواب شما را ببینم!من شما را که از  ذهنم بیرون کرده ام،لطفن خودتان از ناخودآگاهم بیرون برویید! 

من دلم نمی خواهد کتاب نظریه ی صورت در ارسطو ی قوام را با حسرت نگاه کنم و افلوطین پیدا نکنم . حتی یک کلمه نه درس بخوانم نه مطالعه کنم و نه چیز دیگری!

من خوشم می آید وقتی این آقا می خواند چنان باقی شدم اکنون درعشقت که بی عشق تو چیزی در نیابم و بعد می گوید:ساقی من خرابم/چیزی در نیابم! 

من دلم نمی خواهد که من شب ها خوابتان را ببینم شما آن وقت با کس دیگری حرف بزنید....خب خواب همان را خراب کنید نه من را! 

اصلن الکی کسی آمد دل مرا برداشت به دل شما بست!شما هم که نگرفتید قبول!اما به خواب هایم چه کار دارید! 

من دلم می خواهد عمری در شهرستانک بنشینم و ترجمه ام را بکنم بی هیچ دغدغه و بی هیچ خوابی و حرف و تهمت و نا روایی و یادی  و بی هیچ شمایی!


 
جمعه 1 خرداد 1388

دلم می خواهدلای آدم ها مثل ورق های بازی جوری بر بخورم که کسی نفهمد چه قدر خالی هستم! 

                                                     

....... 

/........ 

آدم گاهی باید پیکرفرهادبخواند!


 
شنبه 26 اردیبهشت 1388
..   ...one of the temptation of

من فکر می کنم یکی از راههای تمییز خدا از شیطان این باشد که شیطان هرگز نمی تواند به اندازه ی خدا زیرک باشد! 

فرض مثال خدا توانایی این را دارد که در عرض یک هفته شاید هم کمتر تمام دنیایی را که برای خودتان ساخته بودید و تمام رویایتان را روی سرتان خراب کند آن هم نه از راه مستقیم!یعنی شما اصلا گمان نمی برید کار اوست!ولی ذره ذره؛تکه های دنیایتان را توسط بندگانش روی سرتان خراب می کند!مثلن دوماه پیش کسی را سر راهتان قرار می دهد که امروز آخرین تکه را بر فرق سرتان بکوبد!در صورتی که خودش می تواند تمام این کارها را یکهو بکند و حتی می تواند مانع شما بشود که دنیایی رویایی برای خودتان بسازید!اما این از زیرکیش است که هیچ کدام ز این کارها را نمی کند و بندگانش را می فرستد!و جالب تر اینکه خودش باعث رویاپردازیی بشود که روزی تصمیم خراب کردنش را دارد! 

شک نکنید که این خداس نه شیطان! 

 

پ.ن:راستش الآن شک کردم که خدا بود که باعث رویا پردازی شد یا نه!امادر نابود کردنش شک ندارم کار او بود!آن هم ذره ذره توسط اشخاص مختلف! 

۲:واین آخری که آدم واقعن دردش می آید


 
سه شنبه 29 بهمن 1387
تو می توانی به هر کجا که خواستی بگریزی/ اما نمی توانی.....

بدترین ظلمی که می توانم به او بکنم،حتی بدتر از اینکه شنونده اش نباشم و دائما ازش بگریزم و بدتر ازاینکه هرگز پاسخش را ندهم و حتی تر بگویم چه قدربرایم نامطلوب است و حتی ناامیدش کنم از خودم،کسی که چیزهای زیادی چه از نظر مالی چه جانی چه معنوی خرجش کرده است،و نکنم کارهایی را که گفته است کتابهایی را که نام برده است....ظالمانه تر از همه ی اینها این است که ننویسمش!(اینجا به بعد را با موسیقی کلاسیک نمی نویسم!)که از خیلی وقت پیشترها به فکر نوشتنش افتاده بودم تا دیروز خودش به من گفت تو بنویس و رفت...مثل همیشه بی خداحافظی بی دست!دیروز وقتی اذان مغرب را می گفتند و او داشت از گوته می گفت آن هم گوته ی فاوست که معتقدبود با گوته ی دیوان شرقی فرق دارد و کشفیاتش را به من می گفت و ساندویچش را به طرز عجیبش می خورد و می گفت از اینکه خوشحال است که عاشق مترسکی نشده و گوته واقعن باشکوه است در فاوست و تعجب کرده است از من( دوم دبیرستانی) که فاوست را دوست نداشته ام با این همه شکوه (واجازه نداد به من که بگویم همین شکوهش دلیل خوش نیامدن من است!)(اینجا موسیقی کلاسیک شد باز!)و بعد گفت که فاوست هرگز برخلاف نقدهای مزخرف اروپایی و حتی...(حتایش را یادم نمی آید باید حرفهایش را ازاین به بعد بیشتر به خاطر بسپارم اگر بخواهم بنیسمش)(موسیقی سنتی است!)...که فاوست هرگز برخلاف نقدهای مزخرف اروپایی عاشق مارگاریتا نبوده است(و من یادم آمد که من دوم دبیرستانی هرگز فکر نکرده بودم فاوست عاشق مارگاریتا بوده باشد!)و بعد نیم نگاهی به من انداخت و گفت خب فاوست همون گوته است به نوعی و بعد باز هم حرف زد(نشان به آن نشان که من گوش ندادم اگرچه او چیزهای مهمی به ظن خود می گفت و نشان به آن نشان که من رد روی میز را دنبال می کردم و غرق خود بودم....میدانم که بیشتر باید حواسم را جمعش کنم اگر بخواهم بنویسمش)و ناگهان ساعتش را نگاه کرد و فهمید که وقت رفتن است(و خداشاهده که من چه قدر دعا می کردم ساعتش را زودتر نگاه کند که وقت رفتن شده است!)موبایلش را درآورد و گفت که باید برود و باز زیاد حرف زده است در صورتی که میباید بنویسدو تنبلی کرده است و بعد روبه من کرد و گفت تو بنویس و رفت.....برای اولین بار باعث شد من برای چندمین بار به نوشتنمان فکر کنم!(موسیقی کلاسیک!)و من دوباره بیندیشم حکم لئون را پیداکرده ام برای کسی که هیچ فرانسوا نبوده و نیست و مطمئنا نخواهد شد!و یادم بیفتد باری بهش این را گفتم و س.م.س های تمسخرآمیزی بود که در جواب به من می گفت........... 

می دانی من هرگز نخواستم برادر لئون باشم چه برای پدرفرانسوا چه برای به قول او دون ‍ژوا!و چه فرقی می کند او یکی از این دو باشد یا هیچ کدامشان؟ 

میدانی من هرگز به اختیار خود این را نخواسته ام!خودت بودی که؟(بودی)بودی که چی قدر بعد از آخرین تحقیر، درهای خودرا به رویش بستم!بعداز همان باری که در شب تولدش جرأت کرده بودم(بعد از خواهش های بی جواب زیادش)سخنان مهربانانه بزنم(قطع موسیقی!) و به او بگویم لازم نیست انقدر سخت بود می توان در عین آسمانی بودن زمینی بود و............بعد جواب های تحقرآمیز او که بسیار بوداز این قبیل که ها ها ها گول این حرف ها را نخور فقط موتسارت این گونه بوده است و این حرف که پیغمبر شما از میان خودتان بوده  گولت نزندو چیزهای دیگر که خیلی هایش را بعدن  خواندم و تمام!اما باور کن!باور کن که تو انگار خوشت می آید انگار آن شب که با تو دعوا کردم و گفتم سر جنگ داری و چی سلاحهایی هم در دست خود می دیدم که قبول :جنگ بین من و تو آغاز!که تو این گونه می خواهی نه من ....که تو مختاری نه من!و نزدیک های صبح که خوابم برد  و صبح که بیدار شدم  که یادم نیست چه صبحی بود اما من...چون مرد بی غیرتی شده بودم که در میان جنگی به ارزشٍ....جنگی بسیار پر قیمت میدان را ترک کرده و با خیال راحت(خیال راحت!؟)نزد زن و بچه اش برگشته و باز با خیال راحت(خیال راحت؟!)روی تختش لم داده وهراز چند گاهی به خواب راحتی(خواب راحتی؟!خودت می دانی حتمن دیگر که چه میکشم در خواب هایم!)فرو می رود! 

و این اصلن به مزاج تو خوش نیامد(نشان به آن نشان که اخم هایت را هم گاهی دیدم حتی!) 

و بعد شبی که با او آش خوردم و در راه برگشت احساسات مرا احساسات دختران پانزده ساله خواند فقط به این خاطر که چشمانم را بسته بودم که دیگر خسته شده بودم و چند شب بعد مرا عاری از احساسات ناب خواند و به این خاطر مرا بی احساس نام نهاد! 

اما ملالی نبود چرا که جنگ من و تو اگرچه تا مقداری به نفع تو بود اما در آتش بس به سر میبرد ،آتش بسی بدون امضای هیچ عهدنامه،انگار کن که رستم و سهرابی باشند که صبح فردا هردویشان یادشان برود که در جنگ بوده اند نه یکی شان یادش بماند و آن دیگری خودرا به فراموشی بزند و صبح فردا هرچه سهراب منتظر بشود رستمی به میدان نیاید(و انگار کن که زالی نباشد تا پر سیمرغی را آتش بزند برای رستم تا چاره را بگوید!)و رستم نرود سهراب هم پاپیچ نشود(به صورت تابلو پاپیچ نشود!)و چند هفته ای منتظر بماند بعد پیغام بفرستد:که جنگجوی یک روزه ی من خوابت رفت؟

.....اما میبینی ؟خودت هم لذت می بری از جنگیدن شاید آن شب راست گفته باشم که دوست دارد یار این کثافتی را که خودت هم لذت می بری از جنگ!و حتی خودت هم سلاح می دهی ،نکند می خواهی ثابت کنی که اختیاری هم هست؟و مثلن من به اختیار خود آمده ام به جنگ! 

اما خودت بگو حداقل کجای این انصاف است که هنوز یکسال نگذشته مرا نزد خود بخوانی(به ظن من برای یافتن تکه ی جامانده)و من تمام 2روز به حال خود غبطه بخورم(یا شاید افتخار بکنم)و بعد بفهمم با مرا با او خوانده ای!انگار که لذت ببری! 

 ...................... 

............................. 

............................... 

آقای عزیز.....ببین اگر می خواهی مرا نجات بدهی یا حتی شکستم دهی تو را به چه چیز قسم که به تنهایی نجاتم بده یا بمیران که من دیگر نمی توانم فکر کنم به خاطر وجود کس دیگری بوده است!

 


 
دوشنبه 7 مرداد 1387
این فصل را با من بخوان!
این پست را برای تو می نویسم و خودت خوب می دانی چرا!
خوب بود که بودی!من خراب و تو خراب تر از من بودی..........تو خراب و من خراب تر از تو بودم.........و آدم در این مواقع هیچ کس را نباید ببیند........با کسی نباید حرف بزند..........مگر کسی که خراب تر از خودش باشد...تازه با او هم نباید حرف بزند.......فقط........چه میدانم کاری را باید بکند که ما کردیم!یا شاید هم....چه می دانم!
من برایت گفتم که از چیز دیگری ناراحتم....تو سرت را پایین انداختی...بغض کردی...و گفتی دوستت با حرف هایش حالت را به هم زده ...حال آشفته و سرگردان تو را...و تو فقط دلت می خواسته فکر کنی و تصور کنی مکعب چهار گوشی را که هردویمان را مست کرده!تو گفتی حوصله ی کسی را نداری و دلت فقط می خواهد که فکر کنی!
من برایت خواندم و تو باز بغض کردی!نگاه نمی کردی....و من هم دلم می خواست فقط فکر کنم و تصور کنم مکعب سیاه رنگی را که تشنه تر دیدارش شده بودم!
تو برایم خواندی!مرا فائقه ی عزیز خطاب کرده بودی!تو پشت به من نشستی که مرا نبینی....و من فقط صدای لرزان تو را بشنوم....و تو فقط صدای بالا کشیدن بینی مرا!
......تو بغض مرا شکاندی....دلم می خواست آنقدر گریه کنم که تلافی تمامی روزهایی که گریه نکرده ام در بیاید!
دلم می خواست به خودم بیشتر فرصت اعتراف بدهم!
نمی دانم به چه کسی فکر کردم ...به خودم...به خدا...یا به شخص سومی....
....نور توییی....ثور تویی....دولت منصور تویی....مرغ که طور تویی....خسته به منقار مرا!
تو گفتی فائقه ی عزیز حالا به حرف هایت رسیده ام ...تو فهمیده بودی که خون چیز قوی است.... ولی تو هم از خون مست نبودی و این را خودت خوب می دانی....که خدا این بلا را سرت آورده است!شاید هم بلا نباشد....من چه دانم!
من گریه کردم و دلم می خواست تمام این دو هفته را گریه کنم....تو هم....روی زرد مرا سعی کردی ببینی و مرا هیچ مگویی!!هر چند تو هم زرد بودی و من هم سعی کردم تو را هیچ مگویم!
آرام تر....آرام تر....قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد!هیچ چیز!کمی که بگذرد همه چیز تمام می شود!چه می گفت؟:"با عشق زمان فراموش می شود با زمان هم عشق!"همینه!
ما انگار که نتوانیم کاری کنیم....ما نمی توانیم مثل پدر فرانسوا با دست های خالی راه بیفتیم و برویم.... .اما راستش از من چیزی لبریز است....نمی دانم چی؟اما قلبم تند می زند....
....اون آقاهه....اون آقاهه که سر نماز گریه کرد حال منو خراب کرد!من که تمام روز به چیز دیگری فکر می کردم به حال خودم تاسف خوردم....و بدان که من دیگر شخصیتی ازم نمانده که بخواهم برای کسی حرف بزنم....و فقط تو بدان که من آن شب که دنبال بقیع می گشتم نابود شدم....نه که از یقیع چیزی بدانم!اما درست همان شب بود!....من سختم بود!
.............
.................
................




مرا به مسلخ سلاخان رها چرا کردی؟مرا که رام تو بودم....اسیر دام تو بودم!

 
دوشنبه 7 مرداد 1387
هذا مقام العائذ بک من النار!
مرا گویی چه می جویی دگر تو؟
ورای روشنایی من چه دانم من چه دانم من چه دانم!

خدا بزرگ است خداا بزرگ است خدا بزرگ است ....خدا بزرگ است...خدا خیلی بزرگ است!خدا بزرگ است ........خدا بزرگ است .................خدا بزرگ است.......خدا بزرگ است...........خدا بزرگ است!

چرا می لرزی؟کسی از دلتنگی نمرده است که تو بمیری؟
چرا می لرزی؟خدا معلومه که بزرگه....................!خدا بزرگ است خدا بزرگ است خدا بزرگ است!خدا خیلی بزرگ است!
در عشق او چون او شدم .......زین رو چنین بی سو شدم!!!
خدا بزرگ است.........خدا خیلی بزرگ است.......
چرا نفس نفس می زنی؟مگر نگفتی که تنها خریدار دلت او باید باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا بزرگ است..........خدا خیلی هم بزرگ است!
مرا گویی چه می جویی دگر تو؟
ورای روشنایی من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
"کسی که با خدا متحد می شود سه امتیاز بزرگ به دست می آورد:قدرت کامل در بی قدرتی،مستی بی شراب و زندگی بی مرگ!"
دست منه بر دهنم .......چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه..........ور بنهی پا بنهم .....هر چه بیابم شکنم.........!
خدا خیلی جوان مرد است!خدا خیلی بزرگ است!..........بزرگ است بزرگ .......بزرگ .....بزرگ......!
و لا یمکن الفرار من حکومتک!
........
مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
خدا خیلی جوان مرد است........وسط کنکور با شناسنامه ی گمشده با هزارتا غری که سر مامان می زنم می بردم تا به زور گذر نامه بگیرم....چند روز...آقاهه می گه من آخرین نفریم که کارم درست شده.........بعد هم..........مستی بدون شراب!!!!!!!!!!!این جوانمردی است. این جوان مردی است؟؟
خدا بزرگ است...........هیچ کس از شدت دلتنگی چیزیش نشده که تو بشوی!
کار قلب خیلی ناگهانی است!
الحمد الله رب العالمین!
خدا خیلی بزرگ است.......من گاهی احساس کردم خیلی غریب است.....گاهی نه.........من چه دانم.......
.........مرا گویی تو را با این قفس چیست؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟این قفس چیست؟این قفس چیست؟

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 18813


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها