من اینجا بس دلم تنگ است!
  
 
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 7 شهریور 1387
ذات آدم ها این است!

دلتنگی هیچ بلایی سر آدم نمیاره!

اولش برا آدم سخته!فک می کنه با این دلتنگی می میره!

یه ذره که گذشت وقتی دید نه تنها نمرد بلکه هیچی هیچ ذره فرقی نکرده یه ذره آروم تر می شه!

.......بعد عادت می کنه که دلتنگ باشه!

...بعد خیلی آروم تر می شه!

یه مدت که گذشت می بینه اصلن دلتنگ چی یا کی بوده؟و فقط سعی می کنه که دلتنگ بمونه!

یه روز که به خودش می آد می فهمه(اگه نخواد به خودش دروغ بگه!)که خیلی وقته دیگه دلتنگ نیست!اولش ناراحت می شه که چی شد که اینجوری شد!کم کم این ناراحتی هم برطرف می شه!بعد بی تفاوت  بی تفاوت می شه!بعد تر وقتی به اون آدم یا به اون چیز فک می کنه با خودش می گه چرا من واقعن روزی دلتنگ بودم!؟ا

این پروسه ی با زمان عشق فراموش شدن است!دلگیر است کمی!


 
شنبه 12 مرداد 1387

هر وقت به تو فکر می کنم تمام بدنم می لرزد

و باور کن خیلی تلاش کردم....اما نتوانستم به تو فکر نکنم!


 
دوشنبه 7 مرداد 1387
دلم می خواست تکلیفم لا اقل با خودم مشخص بود...................!

 
دوشنبه 7 مرداد 1387
هذا مقام العائذ بک من النار!
مرا گویی چه می جویی دگر تو؟
ورای روشنایی من چه دانم من چه دانم من چه دانم!

خدا بزرگ است خداا بزرگ است خدا بزرگ است ....خدا بزرگ است...خدا خیلی بزرگ است!خدا بزرگ است ........خدا بزرگ است .................خدا بزرگ است.......خدا بزرگ است...........خدا بزرگ است!

چرا می لرزی؟کسی از دلتنگی نمرده است که تو بمیری؟
چرا می لرزی؟خدا معلومه که بزرگه....................!خدا بزرگ است خدا بزرگ است خدا بزرگ است!خدا خیلی بزرگ است!
در عشق او چون او شدم .......زین رو چنین بی سو شدم!!!
خدا بزرگ است.........خدا خیلی بزرگ است.......
چرا نفس نفس می زنی؟مگر نگفتی که تنها خریدار دلت او باید باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا بزرگ است..........خدا خیلی هم بزرگ است!
مرا گویی چه می جویی دگر تو؟
ورای روشنایی من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
"کسی که با خدا متحد می شود سه امتیاز بزرگ به دست می آورد:قدرت کامل در بی قدرتی،مستی بی شراب و زندگی بی مرگ!"
دست منه بر دهنم .......چون که من از دست شدم در ره من شیشه منه..........ور بنهی پا بنهم .....هر چه بیابم شکنم.........!
خدا خیلی جوان مرد است!خدا خیلی بزرگ است!..........بزرگ است بزرگ .......بزرگ .....بزرگ......!
و لا یمکن الفرار من حکومتک!
........
مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برآیی من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
خدا خیلی جوان مرد است........وسط کنکور با شناسنامه ی گمشده با هزارتا غری که سر مامان می زنم می بردم تا به زور گذر نامه بگیرم....چند روز...آقاهه می گه من آخرین نفریم که کارم درست شده.........بعد هم..........مستی بدون شراب!!!!!!!!!!!این جوانمردی است. این جوان مردی است؟؟
خدا بزرگ است...........هیچ کس از شدت دلتنگی چیزیش نشده که تو بشوی!
کار قلب خیلی ناگهانی است!
الحمد الله رب العالمین!
خدا خیلی بزرگ است.......من گاهی احساس کردم خیلی غریب است.....گاهی نه.........من چه دانم.......
.........مرا گویی تو را با این قفس چیست؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟این قفس چیست؟این قفس چیست؟

 
جمعه 21 تیر 1387
مرا گویی کجایی؟من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم!
کاش هرگز این پست را نخوانی!
دلم می خواهد نباشم!من چه قدر خودم را گول زدم!کاش توی لامصب هیچ کلمه ی قشنگی بلد نبودی که ساعت ها زل بزنم به این مانیتور کوفتی!
گل بگیرند دهنی رو که فقط بلد است زر بزند، که من از هر چی زر مفت است خسته ام!کاش من احمق عاشق می شدم که این طور بغض تو گلوی مرا نگیرد!کاش حتی دنبال هوسی می رفتم که این طور بغض تو گلوی مرا نمی گرفت!
بارها و بارها ثابت شده که نمی تونم کس کسی باشم، که نمی تونم خویشاوندی باشم! کاش تو مکه سر به نیست بشم!کاش خودت خریدار دل من بشی!کاش این بغضی که الآن اشک شده را خودت جمع کنی!می بینی؟من هر بار داغون تر به سراغ تو می آیم!می بینی؟من هر دفعه به تو قول می دم که تو خوشی ها ام پیشت باشم!اما نیستم!می بینی؟این تویی که هر دفعه منو به سوی خودت می خونی!
امشب که تموم شه همه چی درست می شه!می دونم!
لعنتی.............دیگه به من نگو .... داری!نگو!تو رو به جان عزیزت نگو!
مگه یک دل چه قدر جا داره؟اگه از من بپرسی که می گم اصلن جا نداره!حالا بگو یکی!
کاش می شدم مثل این پشه های لا مصب که انقدر از خون مستند که وقتی می خوای بکشیشون عین خیالشونم نیست!
کاش آنقدر از تو مست بودم که وقتی می خواهی بکشیم عین خیالم هم نباشد!


پ.ن:این یک اعتراف نامست:...........................................................................................................
.........................................................................................................................
.......................................................................................و حالا مثل سگ پشیمانم!

خدایا!خواهشن لیاقت این نجات را به من بده!

 
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

..........

همان موقع که پریسا گفت

در من چیزی مرد

پریسا چیزی نگفت

اما در من چیزی مرد

الان خیلی راحت ترم!مرگ همیشه خوب است!

به قول ادریس که همین امروز داشتم می خوندم مرگ مهربانیه!

فقط خدا کند این دو ماه زنده نشه!

 

 

پ.ن:faeghe22015 عزیز شما سرکار بودید!مثل همیشه!نه اینکه قصد اذیت کردن شما باشه ها!نه!قصد سرگرمی ماست!شما هم خب ملسی!خوب سرکار می ری!تصمیم که می گیری خوب باشی خنده دار می شی و ما مجبوریم نشونت بدیم چه قد کودنی!

 


 
جمعه 26 بهمن 1386

.........

...مدارا و تقیه پیشه کردم و صبر و بردباری را ترک نکردم و عنان نفس از کف ندادم ولی خس و خاشاک در چشم داشتم و استخوان در گلو !پس از معاشرت با مردم و ارتباط با آنها کناره گرفتم و از دوستی و مئانست آنها مأیوس شدم و بدین طریق؛از مخالفت زمانه خلاصی یافتم. تا آنجا که تعظیم و بزرگداشت و تحقیر و کارشکنی آنها پیش من یکسان گشت....

چون حال را بدین منوال دیدم از مردم روزگار یک سره بریدم و شکسته خاطر در برخی نواحی منزوی گشتم و به عبادت پرداختم!

 

اسفار!

 

خس و خاشاک در چشم استخوان در گلو!


 
چهارشنبه 19 دی 1386
بیدار شو عزیز!

.......

این روا باشد که من در اشتیاق

جان دهم اینجا بمیرم در فراق؟

این چنین باشد وفای دوستان

من درین حبس و شما در گلستان؟

یاد آرید ای مهان زین مرغ زار

یک صبوحی در میان مرغزار

یاد یاران یار را میمون بود

خاصه کان لیلی و این مجنون بود

ای حریفان بت موزون خود

من قدح ها می خورم پر خون خود!

 


 
یکشنبه 18 آذر 1386

........

  عجب بلایی بچه

     از کجا می یای بچه؟

          نمی بینی کار دارم من؟

                 دل بی قرار دارم من؟

                               .........................!

 


 
چهارشنبه 30 آبان 1386

من گاهی می تونم آدم بسیار قدرتمندی باشم!

می تونم ۴شنبه ها بدون هدف اینجا بگردم....۴۰۰ بار ای ساربان گوش کنم و ۴۰۰۰ بار لذت ببرم!

می تونم اول هفته به همه بگم که عاشق شدم و آخر هفته انکار کنم که عاشقم!

می تونم یه سیبو اونقدر محکم گاز بزنم که هر چی تو گلوم گیر کرده رو با خودش پایین ببره....و آن وقت خیلی خوش بینانه فکر کنم که همه چیز تموم شده!

می تونم یه هفته ای آدمارو هم عاشق خودم کنم هم (همونا رو) از خودم بیزار کنم!

می تونم به یه هفته ای عاشق کسایی بشم که ازشون بیزار بودم و از کسایی که بیزار بودم خوشم بیاد!

من حتی می تونم هر چیزی رو که توم گیر کرده بالا بیارم بعد شیرو باز کنم که آب ببردشون!

 خیلی کارای دیگه هست که می دونم می تونم بکنم!

و امیدوارم که بتونم زبانمو ۱۰۰٪ بزنم!

 

 


 
چهارشنبه 16 آبان 1386

من روزی صحنه ی بزرگی دیده ام!

۵ مرد بودند!۵ مرد در عین قدرت و عجز!آنقدر تماشایی بود که نمی توانستی بلند شوی!

یکهو دلم خواست این رو بنویسم!

حالا می گم گور بابای هرچی صحنه است؛چه بزرگ باشد چه کوچک و چه مبتذل!

آدمی اگه از هجوم حقیقت به خاک نیفته تعجب داره!

گور بابای هرچی زنجیره و هر چی عمو زنجیر بافه که یک لحظه ما رو به حال خودمون رها نمی کنه!

عارفه می گی خود سانسوری؟بحث اصلا این حرف ها نیست!دو پست قبلیم را دیده ای؟گفته ام هیچ رابطه ای غیر از من و تو!حالا بیام بگم عاشق شدم؟؟نمی زنه تو دهنم که احق تو زدی زیرش نه من؟ولم نمی کنه؟تو اگه بودی ول نمی کردی؟

کاش حرفی بدتر از گور بابای می تونستم بزنم!

کاش می تونستم بازی عمو زنجیر بافو از بازی های بچگی حذف کنم!تا هر بچه ای امیدوارانه نگه زنجیر منو بافتی؟فریادشم گوش فلک رو کر نکنه!انگار که قراره زنجیری به چه محکمی بافته بشه!

کاش ای ساربان! لیلای بیچاره و زخمی منو نمی بردی!

 

پ.ن:به مناسبت عروسیت:از هرچی قیچیه بدم می آد:چه از نوع خیاطیش چه کاغذ بریش؛چه از نوع حامدش!مهم اینه که سحر sms می زنه که چه زود از هم پاشیدیم!


 
پنجشنبه 19 مهر 1386

شام نمی خوام

خستم

می خوام بخوابم...........!


 
جمعه 13 مهر 1386

حالا دیگه برام هیچ رابطه ای مهم نیست الا رابطه ی من وتو!

طاقت ادامه دادن به این حماقت مسخره رو ندارم که هر روز و هر شب منتظر باشم!اون هم تو این موقعیت!

هنوز بوی گند از تمام من بلند می شود و هنوز تمام بدنم جای زخم است و چاره فقط دست های توست!دقیق دست های تو!

مگر برای هر کس چند بار اتفاق می افتد که در گوشش بگویی:

لا تخافی و لا تحزنی!

نه لا تخف و لا تحزن ها! لا تخافی و لا تحزنی!

هیچ چیز ما   به آدمی زاد نرفته!
می خواهم فقط سوره ی حمد بخوانم!آن هم از آیه ی ۴ به بعد!

که رابطه بشود من و تو !من و تو!

او یی دیگر در کار نباشد............!


 
یکشنبه 18 شهریور 1386

چراغی به چه پر نوری در دلم روشن می شود وقتی پیرزن با چشم های بی رنگ رنگی اش به چشمهایم نگاه می کند و می گوید براتون دعا می کنم!سر نماز می گم اون دخترایی که امروز دیدم!

 

 

پ.ن:گوش کن:دل خوشی ها کم نیست!


 
دوشنبه 12 شهریور 1386
آتش زدی بر عود ما/نظاره کن بر دود ما!

تو رو به خدا قیافه ی مظلومانه به خود نگیرید که من دیگر باور نمی کنم!

 حق با عارفه بود منتها کمی شدیدتر!

همه ی تقصیر ها گردن شماست و یکی باید این را به شما بگوید!

همان شب به این فکر می کردم و این که چرا نیستید تا به گردن بگیرید؟

دومین بار است  که دارم این را می نویسم؛انگار خدا نمی خواهد بنویسم!اما شما باید بدانید که چه قدر مقصرید!

چشمانم گرم است؛خیالتان راحت این بار هم اثری از اشک نیست؛ما هرچند از شما خیلی ضعیف تریم و لی داریم از این میراثتان نگه داری می کنیم و چه بد میراثی است!چند روز پیش بود که رانیا می گفت در مقابل هر اتفاقی ؛فائقه؛باید فریادی بزنی!و من فکر کردم که اغلب اوقات فریادی در کار نبوده و این تقصیر شماست!

......................... مُرد و این تقصیر شماست!این بزرگترین تقصیر شماست!آنقدر که ما نه کاری می توانستیم بکنیم نه می توانیم!. این باز تقصیر شماست!

شما آنقدر ما را به چیزهای خوب عادت داده بودید که حالا ما مثل خر در گل گیر کرده ایم!و خب؛لابد می دانید که این هم تقصیر شماست!

تقصیر شماست که مرا عادت داده بودید به آغوش گرم همیشه بازتان!و این باعث شد که من امروز جلوی هر کس .....و ....نا کسی بی آبرو شوم!

....من دیگر نمی خواهم شما را دوست داشته باشم!

باز هم به من بخندید!مثل همان روزی که شما سر نماز بودید و من گریه کنان آمدم به شما گفتم علی در را قفل کرده و نمی ذاره بریم ماست بخریم یادمه شما خندیدید و بغلم کردید!چه قدر به من برخورد!چه قدر به من برخورد که در هر شرایطی علی؛ علی جانِ شماست!اما خیالتان راحت اندفعه به من بر نمی خورد!من دیگر از هیچ کسی چشم یاری ندارم!

من....

دیگر..........

نمیخواهم..........

شما را....................

دوست..........................

ب د ا ر م!

پ.ن:سیت سماغی را چه جوری می نویسن؟


 
چهارشنبه 7 شهریور 1386
مادربزرگ!
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 ما چشم خورده ایم
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 
چهارشنبه 31 مرداد 1386

تو راست می گویی مریم عزیز:

«پیامبر عبای تو گرم است.... کجایی !!!!! »

من هم سردم است!

...............

.

....

..........

اما مریم عزیز؛دست ها!دست ها آدم را دیوانه می کنند از بس که گرمند!دست ها آدم را گرم می کنند از بس که گرمند!و بگذار بگویم که در این موقع عبا به چه کار می آید؟کدام دلی گرمای دست را رها می کند و به گرمای عبا راضی می شود؟کدام د ل ی ؟

...............

...................

..

 

پ.ن:نخواستم خرابش کنم!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 15354


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها